ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
...
در خواب هایم خانه ی بزرگی هست با سقف بلند، پنجره های بلند، پرده های بلند آویخته که در باد می رقصند، با حیاط بزرگ و سبز... خانه ای که گویا مدتهاست به خود رها شده است... من گاهی در آن زیباترین خاطرات کودکی ام را مرور می کنم...عشقهای کودکی ام را...دخترکی را می بینم که موهای لخت اش روی شانه هایش ریخته و وقتی می دود موهایش توی هوا رقصان به این سو و آن سو می روند ... نامش فرزانه بود... آن هایی را می بینم که دوستشان دارم... چه آنها که رفته اند، چه آنها که هستند اما از من فاصله گرفته اند و دور شده اند...و هر طرف ازین خانه هنگامی که ازآن خارج می شوم به یکی از جاهایی می رسد که در آنها خوش و خرم بوده ام... مثل باغ های فندق پیرکوه یا خانه ای که دهه ی 60 در آن بچه های فامیل را دورخودم جمع می کردم که برایشان قصه ای بگویم... آه... در قلبم غم شیرینی حس می کنم که ... یک اتفاق عجیبی برایم افتاده؛ نمی دانم بیدار بودم یا خواب...اما میدانم دیدم که مرا در حیاط همان خانه ی بزرگ به خاک می سپردید و من... غم تلخ عجیبی داشتم... دلم برای آن خانه، برای آن دیوارهای بلند، برای پرده های رقصانش، برای پنجره های بزرگ پرنورش و برای ارواح مهربان و خندان آن همه آدمهای دوست داشتنی تنگ می شود... نمی دانم خواب دیده ام یا در بیداری کسی این تصاویر را روی پرده ی خاک گرفته ی قلبم انداخته است... اما می دانم که این تصاویر را دیده ام... آیا خبری درراه است؟ آیا مژده ای می رسد؟! نکند که دیگر حتی در خواب هم آن خانه را نبینم... آخر من توی آن خواب مرده ام... اما امید را نباید از دست داد! حتی اگر مرده باشم شاید روحم دوباره به همان خانه برود
...



