تبليغاتX
خموشانه

خموشانه

زان يار دلنوازم شكري است با شكايت گر نكته دان عشقي خوش بشنو اين حكايت

لبخند هدایت

 

گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد!
آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست...
همه گول خوردند...

"هدایت"

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:42  توسط خاموش  | 

...

آنقدر این روزها تنها و خسته ام که هرشب بغضم را روی شانه های پهن ومهربان مرگ می شکنم

|!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 1:48  توسط خاموش  | 

نه! نمی توانم

...

وقتی تمام راه ها برای فرهنگ بسته است

وقتی نه حرفی می توان زد، نه چیزی دید نه چیزی شنید

وقتی سود  و قدرت اولویت اول است

...

من نمی توانم

نه

نمی توانم

!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:31  توسط خاموش  | 

...

 

جهان را اينگونه پايان است

جهان را اينگونه پايان است

جهان را اينگونه پايان است

نه با صداي انفجار، كه با ناله ي آهي

.

تي.اس.اليوت

*************************

این یکی از نظریه های پیش بینی نابودی زودهنگام زمین است


 نابودی نسل زنبورها


36 درصد از کندوهای زنبور در ایالات متحده در زمستان 2008 به دلیل اختلالی به نام اختلال نابودی کلونی زنبورها از بین رفتند. این اختلال که طی آن تمامی زنبورهای کارگر یک کندو به صورت ناگهانی می میرند و تنها زنبور ملکه به جا می ماند در چندین کشور اروپایی از جمله فرانسه، بلژیک، ایتالیا، پرتغال و اسپانیا رواج یافته است. تاکنون دلایلی مانند آفتها، تغییرات شدید جوی و امواج تلفن همراه عوامل بروز این اختلال اعلام شده اند اما تاثیر هیچ یک از آنها تاکنون به اثبات نرسیده است و از آنجایی که تاکنون درمانی موثر نیز برای کنترل این اپیدمی ارائه نشده است، پیش بینی می شود نظریه انقراض زنبورها به زودی به واقعیتی تلخ تبدیل شود. با توجه به این حقیقت که پرورش بسیاری از محصولات کشاورزی از جمله سویا، پنبه، دانه های روغنی مانند بادام، انگور، سیب و گلهای آفتابگردان نیازمند حضور زنبورها بوده و فعالیتهای این حشرات کوچک بر روی تولید 30 درصد از غذای جهان تاثیری مستقیم به جا می گذارد، بالاترین احتمال نابودی حیات در اثر پدیده ای طبیعی به این نظریه ارائه شده و 7 از 10 تخمین زده شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 22:35  توسط خاموش  | 

بیداد رفت

باور نمی کنم این همه درد را

...

بيداد رفت لاله‌ي بر باد رفته را
يا رب خزان چه بود بهار شکفته را

هر لاله‌اي که از دل اين خاکدان دميد
نو کرد داغ ماتم ياران رفته را

جز در صفاي اشک دلم وا نمي‌شود
باران به دامن است هواي گرفته را

واي اي مه دو هفته چه جاي محاق بود
آخر محاق نيست که ماه دو هفته را

برخيز لاله بند گلوبند خود بتاب
آورده‌ام به ديده گهرهاي سفته را

اي کاش ناله‌هاي چو من بلبلي حزين
بيدار کردي آن گل در خاک خفته را

گر سوزد استخوان جوانان شگفت نيست
تب موم سازد آهن و پولاد تفته را

يارب چها به سينه‌ي اين خاکدان در است
کس نيست واقف اينهمه راز نهفته را

راه عدم نرفت کس از رهروان خاک
چون رفت خواهي اينهمه راه نرفته را

لب دوخت هر کرا که بدو راز گفت دهر
تا باز نشنود ز کس اين راز گفته را

لعلي نسفت کلک در افشان شهريار
در رشته چون کشم در و لعل نسفته را

شهريار
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 22:8  توسط خاموش  | 

غریو را تصویر کن

 

سکوت‌ آب‌ مى‌تواند
خشکى‌ باشد و فرياد عطش 
‌سکوت‌ گندم‌ مى‌تواند
گرسنگى‌ باشد و غريو پيروزمند قحط
‌همچنان‌ که‌ سکوت‌ آفتاب
‌ظلمات‌ است
‌اما سکوت‌ آدمى
‌فقدان‌ جهان‌ و خداست
غريو را تصوير کن

*
‌عصر مرا
در منحنى‌ تازيانه‌ به‌ نيش‌خط‌ِ رنج
‌همسايه‌ى‌ مرا
بيگانه‌ با اميد و خدا
و حرمت‌ ما را
که‌ به‌ دينار و درم‌ بر کشيده‌اند و فروخته
‌تمام‌ الفاظ‌ جهان‌ را در اختيار
داشتيم‌ و آن‌ نگفتيم
‌که‌ به‌کار آيد

*
چرا که‌ تنها يک‌ سخن
‌در ميانه‌ نبود
آزادى
‌ما نگفتيم
‌تو تصويرش‌ کن

"احمد شاملو"                         

 

غریو

نقاشی روی رنگ روغن

علیرضا اسپهبد

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 11:13  توسط خاموش  | 

نوشته ی نادر ابراهیمی از کتاب افسانه ی باران

 

 

مردم عقیده ای دارند. خوب! چکار می شود کرد؟مردم ساده و روستایی افکار کهنه و خنده آوری دارند. این افکار به قدرپیرترین درخت دنیا ریشه در زمین و زمان دارد؛ و شاید، کسی چه می داند،ریشه هایی در آسمان.ما باور نمی کنیم. اصلا برای ما خوب نیست که این حرفها را باور کنیم. اما- چکار می شود کرد؟ آنها می گویند اگر یک شب از آسمان ستاره ببارد، تمام بیماران شفا می یابند، همه ی دردها خوب می شود، از زمینهای خشک، گیاهان خوب می روید، هر غمگینی شاد و هر گرهی باز می شود، از هر دانه ای که دهقانی بکارد هشتاد دانه می آید، هرکس آرزویی دارد آرزویش برآورده می شود، هر عاشقی به معشوق می رسد هر دوستی به دوست، دشمنی از میان می رود و دیگر هیچ پرنده، آواز بد نمی خواند. بله، آنها می گویند یک شب حتما از آسمان ستاره خواهد بارید. این عقیده ی آنهاست. خوب چکار می شود کرد؟ مردم ساده و روستایی افکار کهنه و خنده آوری دارند...

یک شب، یک شب خیلی غریب از آسمان به جای قطره ی باران ستاره ریخت. شب، غرق ذر ستاره بود زمین، اما غریب تر اینکه این شب را هیچکس به یاد ندارد. خدایا! آخر بعد از هزار سال، نه، بعد از تمام زمان از آغاز تا پایان، یک شب از آسمان به جای قطره ی باران ستاره ریخت. این شب را چرا هیچکس به یاد ندارد؟اصلا چطور شد که این شب را هیچکس ندید؟

حکایت اینطور بود:

نزدیکیهای غروب بود که یک ورق سبز و سفید و آبی و سرخ ابر نورانی از کنج دور آسمان راه افتاد.

...                                                                                                              ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 20:6  توسط خاموش  | 

 


برای دخترم ندا آقا سلطان

 

دخترم

سنت شان بود

زنده به گورت کنند

تو کشته شدی

ملتی زنده به گور می شود.

 

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که پول مرگ تو را گرفته

شام حلال می خورد.

 

تو فقط ایستاد ه بودی

و خوشدلانه نگاه می کردی

که به خانه ات بر گردی

اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم

و خیل خیال های خوش آینده

بر در و دیوارش پرپر می زنند.

 

تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی

مرغی حیران

که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند

تو به دام افتادی

همچون خوشه ی انگوری

که لگدکوب شد

و بدل به شراب حرام می شود.

 

کیانند اینان

پنهان بر پنجره ها، بام ها

کیانند اینان در تاریکی

که با صدای پرنده ی خانگی

پارس می کنند.

 

کشتندت دخترم

کشتندت

تا یک تن کم شود

اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.

 

آه ندای عزیز من

گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود

باز شد

گسترده شد

و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید

و اینانی که ندا داده اند

                        بلبلانند

میلیون ها تن که گرد گلی نشسته

                              و نام تو را می خوانند.

یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی

یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که صید حلال می خورد.

 

1/4/1388 / شمس لنگرودی
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 13:10  توسط خاموش  | 

قبل از آنکه سرمست شوم ازین همه غزلها که روبه روم گرفته ام از دیوان عطار و حافظ و مولانا و دوباره یادم برود حرفهایی که هی باید به تو بگویم بیا بنشین...کمی...چند لحظه ای بنشین تا من اینهمه انباشته ها را یک جوری مرتب کنم و به تو بگویم... ممنونم که نشستی... اینطور نگاهم نکن... دستپاچه می شوم... از کجا باید شروع کنم؟! شاید از اینکه عذر بخواهم ازینهمه انتظاری که برایم کشیده ای... شاید ازینکه چرا اینهمه درد می کشم... شاید ازینکه چرا دیگر نمی خواهم تحمل کنم...شاید ازینکه نمی خواهم...(سکوت)...یک دوستی داشتم اهل فلسفه و عرفان و البته دشمن بی تفاوتی... یکی که اسمش ابراهیم بود و نامش خیلی برازنده اش بود... می گفت: همه می گویند همه چیز از خواستن شروع می شود، برای من اما همه چیز از نخواستن آغاز شد! (سکوت) ابراهیم... ابراهیم...(سکوت) من این اسم را که می شنوم یا زمزمه می کنم یک جوری می شوم...(سکوت)... خیلی قاطی پاطی حرف زدم...نه؟!... می خواهی بروی؟!... نه؟!... نمی دانم چطور می شود گفت! نه کلمات به یاریم می آیند نه تو کمک می کنی! واقعا می خواستم درباره ی چه با تو حرف بزنم؟! درباره ی اینکه خیلی خیلی دوستت دارم؟ این را که خودت هم خوب می دانی! درباره ی ابراهیم؟! درباره ی چی؟! ... خوب می دانم اما که می خواستم بگویم در دلم اتفاق عجیبی افتاده است ... یک جوری شده ام...از همان جورها که بهش می گویند دیوانه... یعنی که دیگر از جهان هیچ چیز نمی خواهم! ...(سکوت) این که بر لب توست خنده است؟ پوزخند است؟ نیشخند است؟ یا ریشخند !؟ خوب صورت من هم موقع گریستن اینجوری جمع می شود و اینها...این اشکها هم، کمی درشت تر از معمولند...هرچند تو به هردلیلی که بخندی، هرجوری که بخندی، هم زیباست هم خوب است! این پاشدن یعنی رفتن... خوب است که با خنده می روی! باور کن!... حالا که داری می روی و دور می شوی باید اعتراف کنم دلم در این جهان فقط یک چیز را می خواهد؛ اینکه باتو حرف بزنم... با تو از چیزی حرف بزنم... شاید دلم می خواهد درباره ی ابراهیم چیزی بگویم... شاید آنوقت که تو باشی بتوانم ... شاید جرات کنم او را به تمامی به خاطر بیاورم... آنوقت شاید این هایاهای کهنه ی چند ساله بیرون بریزد...این چرکابه ی خون بیرون بریزد...شاید...(سکوت)... تورا می خواهم... می خواهم با تو حرف بزنم...کجا می روی؟!... دور شده ای...خیلی دور... دفعه ی بعد حتما با تو حرف می زنم... البته اگر تو بیایی... به نظر تو این خواستن خودخواهی است؟! شاید باشد... آنوقت نباید بگویم؟! ... آه

...

گر زحال دل خبر داری بگو....ور نشانی مختصر داری بگو

مرگ را دانم ولی تا کوی دوست.....راه اگر نزدیکتر داری بگو

...

شاعرش کی بود!؟... آه...یادم نمی آید

...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 17:36  توسط خاموش  | 

انگار دارم گم می شوم

...

گم شدن چقدر بد است! یادم می آید که یک روز با مادر و پدر رفته بودم به زیارت امامزاده ای و چادر مادرم را نشان کرده بودم که گم نشوم... آن وقت نمی دانم چه شد که حواسم رفت به بازیچه های کنار خیابان... یادم نیست که چه بودند... شاید دوچرخه ای یا ... یادم نیست- چادری که نشان کرده بودم به سرعت می رفت ...تا سرم را برگرداندم طرفش دیدم جا مانده ام... دویدم تا بگیرمش... محض اطمینان، سعی کردم دست مادرم را هم زیر چادر بگیرم و سفت بچسبم که ...ناگهان سربرگرداند... این که یکی دیگر بود... زنی دیگر که با کمی ترس و کمی هم خشونت ناگهان سربرگرداند و به من خیره شد... بغض کردم... انگار این وسطها کلمه ی مامان هم از دهانم بیرون پریده بود... زن کمی مکث کرد و همین که آرام شد گفت: من که مامان تو نیستم. و سرش را برگرداند و رفت... نمی دانید چه بر سرم آمد! خیلی کوچک بودم... شاید هنوز کلاس اول هم نبودم... کنار یک امامزاده ی شلوغ،روز جمعه، میان بساط دستفروشها  و لابه لای آنهمه آدم های بلند... هنوز هم وقتی یادم می آید درست مثل همان روز نزدیک است که از نفس تنگی خفه شوم... نمی دانم مادرم از کجا پیدایش شد و مرا چسباند به خودش و بعد صورتم را گرفت میان دو دستش و

...

 گم شدن بد است... خیلی... دارم باز خفه می شوم

...

                                                                                                                                                 ادامه دارد 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 13:8  توسط خاموش  |